دوستان خوبم سلام *سال نومبارک*امیدوارم سال خوبی داشته باشید. ((گفتی که پاک کن دل ازهرچه غیرماست قلبم به احترام توتطهیرشدبیا)) 
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:18 توسط نیلوفر
|

در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد ضربه مردم چنان از زندگی سیرم نمود آرزوی مرگ کردم ، مرگ هم یادم نکرد !!! ******* یک روز رسد غمی به اندازه کوه یک روز رسد نشاط به اندازه دشت افسانه ی زندگی چنین می باشد در سایه کوه باید از دشت گذشت !!!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:15 توسط نیلوفر
|

زندگي دفتري از خاطرهاست يک نفر در دل شب يک نفر در دل خاک يک نفر همدم خوشبختي هاست يک نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم ..!!!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:14 توسط نیلوفر
|

از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده آه رهایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را بر روح من صفای نخستین را آه ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را آه ای خدا که دست توانایت بنیان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستی را راضی مشو که بنده ناچیزی عاصی شود بغیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرابشنو آه ای خدای قادر بی همتا .!!
تنها تو قادری که ببخشایی
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:2 توسط نیلوفر
|

یا رب تو به فضل مشکلم آسان کن از فضل و کرم درد مرا درمان کن بر من منگر که بی کس و بی هنرم هر چیز که لایق تو باشد آن کن یا رب نظری بر من سرگردان کن لطفی به من دلشده حیران کن با من مکن آنچه من سزای آنم آنچه از کرم و لطف تو زیبد آن کن یا ب به کرم بر من درویش نگر در من منگر در کرم خویش نگر هر چند نیم لایق بخشایش تو بر حال من خسته ی دل ریش نگر یا رب بر خلق تکیه گاهم نکنی محتاج گد ا و پادشاهم نکنی موی سیهم سپید کردم به کرم با موی سپید رو سیاهم نکنی یا رب بگشا گره ز کار من زار رحمی که ز عقل عاجزم در همه کار جز درگه تو کی بودم درگاهی محروم از این درم مکن یا غفار...





+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:54 توسط نیلوفر
|

شهادت مظلومانه حضرت موسي بن جعفر عليه السلام
شرح
نام مبارکش موسی و القاب و کنیه هایش متعدد است؛ مشهورترین لقبش کاظم و صابر و معروفترین کنیهاش ابوالحسن است. نقش نگین انگشتریاش جمله حسبی الله بوده است. 
شرح
" بهتر از نيكي، نيكوكار است، و زيباتر از زيبايي، گوينده آن است و برتر از علم ، حامل آن و بدتر از بدي، عامل آن است و وحشتناك تر از وحشت، آورنده آن است."
"باتشکرازسایت تبیان"
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط نیلوفر
|

+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:59 توسط نیلوفر
|

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:12 توسط نیلوفر
|

+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:14 توسط نیلوفر
|

بزرگترين آرزوتون چيه؟ پنگوئن:دوست دارم يه عكس رنگي بگيرم. جوجه تيغي:يكي دست نوازش رو سرم بكشه. گُل:بتونم يك سال زندگي كنم. مجسمه:ميخوام يه بار ورزش كنم. خيابون:يه جايي تموم بشم. خورشيد:شب رو ببينم. آيينه:خودمو تو خودم ببينم. آسمون:به جاي بارون خودم برم زمين. دل:پاك و صاف و صيقل شده شوم. و من:آرزو دارم كه يه روزي ديگه هيچ آرزويي نداشته باشم.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:12 توسط نیلوفر
|

قدر لحظات خود را بدانيد.زماني قدر آنها را خواهيد دانست كه بتوانيد آن را با ديگران تقسيم كنيد.مردم وقتي چيزي را از دست ميدهند ارزش آن را ميفهمند.ارزش 10سال را از زوجهايي بپرس كه تازه از هم جدا شدند.ارزش 4سال را از فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.ارزش 1سال را از دانش آموزي بپرس كه در امتحان نهايي مردود شده است.ارزش 1ماه را از مادري بپرس كه كودك ناقص به دنيا آورده است.ارزش 1هفته را از ويراستار مجله هفتگي بپرس.ارزش 1ساعت را از انتظار مريضان اتاق عمل بپرس.ارزش 1دقيقه را از كسي بپرس كه به قطار يا اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.ارزش 1ثانيه را از كسي بپرس كه از خطر زلزله يا حادثه اي جان سالم به در برده است.ارزش01/0ثانيه را از كسي بپرس كه در مسابقات المپيك مدال نقره برده است. و حال اگر به جستجوي زمان هستي به خود بنگر و از خود سوال كن.


+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:7 توسط نیلوفر
|

در باب جواني بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟ طي شد اين عمر تو داني به چسان؟پوچ و بس تند چنان باد زمان همه تقصير من است اين كه خودم مي دانم ، كه نكردم فكري كه تامل ننمودم روزي ، ساعتي يا آني،كه چسان مي گذرد عمر گران كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط،فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند كنون تا بچه است، بگذاريد بخندد شادان،كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن، من نپرسيدم هيچ،كه پس از اين ز چه رو، نتوان خنديدن؟ هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست چرا مي آيم؟، بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه، به سفر بايد رفت؟، من نپرسيدم هيچ ، هيچ كس نيز نگفت نوجواني سپري شد به بازي به فراغت به نشاط،فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من،كه چسان عمر گذشت،ليك همه گفتند كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند، بهره از عمر بَرد كامروايي بكند بگذاريد كه خوش باشد و مست، بعد از اين باز ورا عمري هست يك نفر بانگ براورد كه او،از هم اكنون بايد، فكر آينده كند، ديگري آوا داد كه چو فردا بشود فكر فردا بكند،سومي گفت همانگونه كه ديروزش رفت بگذرد امروزش همچنين فردايش، با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ كه چسان دي بگذشت،آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكر نه تعمق و نه انديشه دمي، عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري چه تواني كه ز كف دادم مفت،من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا به خدا پيش برد، ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات.................. آن كساني كه نمي دانستند،زندگي يعني چه؛رهنمايم بودند،عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و كار و مرا مي گفتند كه چو آنها باشم،كه چو آنها دايم،فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم فكر تامين معاش، فكر ثروت باشم،فكر همسر باشم،كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست،زندگي داشتن همسر نيست، فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت،و صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش فهميدم حال مي پندارم هدف از زيستن اينست رفيق، من شدم خلق كه با عزمي جزم پاي از بند هواها بگسلم،پاي در راه حقايق بنهم، با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل، مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره كشف حقايق كوشم،شربت جرات و اميد و شهادت نوشم، زره جنگ براي بد و نا حق پوشم ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم،آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش،ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنين زايد و بي جوش و خروش،عمر بر باد و به حسرت خاموش اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنيش فهميدم...


+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:18 توسط نیلوفر
|

عشق مثل دريا.......................... خشمگين وويرانگر همچو موج دريا ......................... .پرفريب عصيانگر همچو اسبي وحشي......................... مي رمد در جانت مي كشد عقلت را............................ مي شود زندانت عشق رويايي نيست.......................... مثل خواب گل ها همچو سوز پاييز............................. مي خزاند دل ها عشق هم مي ميرد............................ انتهايش پيداست دوست داشتن اما ............................. تا ابد زيباست![]()
![]()



![]()

![]()






+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:50 توسط نیلوفر
|
